تبليغاتX
نامه هایی به فرشته
 

دومین شب یلدای مشترکمون در گذر است... به امید ۲۰ امین و ۲۰۰ امین و ۲۰۰۰امین و

دو میلیون امین ووووووووووووووووووو

 

اگر پوسیده گردد استخوانم                           نگردد مهرت از جانم فراموش

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 17:57  توسط شکلات 

 

چون آن دو گروه یک دیگر را دیدند ،یاران موسی گفتند گرفتار امدیم

گفت هرگز !!!

پروردگار من با من است ، مرا راه خواهد نمود.

...

پروردگار جهانیان دوست من است

آنکه مرا بیافریده سپس راهنماییم می کند

و آنکه به من طعام میدهد و مرا سیراب می سازد

و چون بیمار شوم شفایم می بخشد

و آنکه مرا می میراند و سپس زنده می کند

و آنکه امید دارم در روز قیامت خطایم را ببخشاید

...

گفت ای پروردگار من به خود ستم کردم ، مرا بیامرز و خدایش بیامرزید زیرا آمرزنده و مهربان است

گفت ای پروردگار من به پاس نعمتی که به من عطا کردی هرگز پشتیبان گنه کاران نخواهم شد

گفت ای پروردگار من ، من به آن نعمتی که برایم می فرستی نیازمندم

 

                                                                          نوشته شده توسط خدا (  ر .ک کتاب آسمانی )

..........................................................................................................................................

خدایا تو که منو میشناسی . یعنی از همون روزی  که منو یه انسان لوس و احساساتی آفریدی حتما حواست بوده که چنین کسی علاوه بر اطرافیانش از تو هم انتظارمحبت و توجه  ویژه دارد و گرنه روزش شب نمی شود .هرچند که شاید وقتی بهزاد را برایم فرستادی غیر مستقیم منظورت این بوده

 بچه جان:

من گوشی دستم هست، می دانم تو بدون مهربانی های عاشقانه و عاشقانه های مهربان ، نخواهی توانست . و اگر قلبت تالاپ تالاپ  نکند احتمالش هست دچار مرگ مغزی بشوی. نترس ! هوایت را دارم.

خدایا! لطفا این لوس لوسی کوچکت را در آغوش بگیر ، طفلکی ترسیده است کمی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 14:58  توسط شکلات  | 

 

متن زیر کامنتی است برای پست آخر آقا مرتضی همسایه بلاگستانی من

حتما حق با شماست

اما من چندروزیست که با ولنگاری با دلم برخورد می کنم

 می گذارم تا دلش می خواهد خاکی شود گلی شود اصلا به خودش سنگ آویزان کند

 هرجا می خواهد برود هرجا می خواهد نرود (هرچند اگر به خودش باشد جز یک  گله جا آنور دنیا هیج جای دیگری نمی رود )

دیگر مجبورش نمی کنم با متانت بخواهد یا نخواهد

دل است دیگر باید هم گاهی پا بر زمین بکوبد جیغ بکشد

می گذارم دلم موتور مرد همسایه را بدزدد سر خیابان تک چرخ بزند

روی پیتزا شمع بگذارد و سرود تولد بخواند

 اگر خواست برود روی میز رستوران ، عربی اسپانیایی برقصد

به جای دیوان حافظ به کتاب آشپری تفال بزند

می گذارم  موهایش را شانه نزند

ناخن سوهان نزند

لباس هایش را چروک چروک بپوشد

 

بگذار دلم بچه شود

یک شب تا صبح بهانه بگیرد

 

بگذار مرد شود

پشت دخل  یک دکان قصابی  بنشیند

به لاشه معصومیت دریده بره ای نگاه کند تسبیح بیندازد

 

بگذار زن شود

 با شرم و شوق بله بگوید و عروسی کند

 

اصلا بقچه اش را حسابی می بندم

برود آن خیلی دور ها

سرزمین یه سرزمین

برود آواره شود

دیوانه شود

 

 

من دلم را می شناسم

اهلیست

بر می گردد

جز یک گله جا که آنور دنیاست

هیچ جای دیگری خانه نمی کند

اهلی همان یک دل است

جای دیگر غریبی می کند

 

پس نوشت :می گذارم دلم یک پست قرمز رنگ بنویسد که چشم همه تان از خواندنش درد بگیرد

 

بعد تر نوشت: آقا مرتضی  !

نه!!!!

شما حق ندارین!!!

من بهتون می گم که حق ندارین

این خیلی کار بدیه!!

برگردین!

خواهش می کنم.

 

اگه اینجا اومدین ایمیلتون رو بگذارین باشه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 16:19  توسط شکلات  | 

 

 

Mommy  

,When you were giving birth to me 

,I heard somebody was whispering 

 

!Don’t be afraid honey

!It won’t be that bad

.I’m always here for you

.It's a promise

 

.Just stay there and continue

.And for sure you’ll subdue

.Play your role, the one I have planned for you

.It’s your role

.It's only your role and not anyone else's

.We’ll meet soon again

.You'll be back someday

.You’ll be happy again

!!!!very happy

.I’ll miss you sweetheart

.Now kiss your God

.It will help you to always remember my presence

.

 

Mommy

,It is now for a long time

.that I’ve missed his kiss

.And I miss his presence too

.Too much

 

Mommy

Oh mommy

What if I can never get back to him?!!!

Is he still waiting for me?

I know he has promised.

 

Ok dear mommy

You know?

There is but one choice.

I should only stay and continue.

And beside that,

There is a role which is only mine.

There is a little bit of truth here.

It’s my life ,Nasim’s

 

Oh God

  ? Could u please touch your little sweetheart againI feel freezing cold

 

پس نوشت :  من و زندگی مثل کنه به هم چسبیدیم

                 مرگ و زندگی مثل کنه به هم چسبیدن.

                 من و مرگ مثل کنه به هم چسبیدیم.

 

برای نرگسی نوشت : دلم از دلتنگی هایت تنگ تنگ تنگ است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 2:54  توسط شکلات 

 

ای خدایم!

مرا زیستنی این چنین نا امیدانه

 تکرار مرگ است به تعداد ثانیه های در گذر

 

امشبم آسمان چه تاریکست

گویی که آفتابش رنگیست از آن دست که هرگز نمیشناخته

 

 نوای لالایی دردی در سینه ام پیچیده

شگفتا

چگونه در خواب میکند

قلبم را

که هرگز خود را نیافته است

مگر در   بی کرانه تپش هایش

 

تو را به تمام عاشقانه هایی که آفریدی

هرآنچه از نا امیدی در اندیشه دارم  در من بمیران

 من خود بار دیگر تولد خواهم یافت

و اینبار

درد را دوست خواهم داشت

ای خدای زنده در روشنی چراغها و صلابت کوهستان!

 

پس نوشت ۱:من دیشب برای ۳ ثانیه نا امید شدم ، چیزی که هرگز سابقه نداشت.

پس نوشت ۲:فرشته های من روزهای سختی رو میگذرونن .

پس نوشت ۳: نسیم!!!قوی باش.

پس نوشت۴:من زندگیمو خیلی دوست دارم!

پس نوشت ۵:    د.س.د.م

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 19:6  توسط شکلات  | 

 

 من دلم درختهای پشت پنجره را می خواهد

 و در این سوی پنجره

 من دلم فرشته مهربان  سر انگشتان تو را می خواهد

 من دلم نوازش هایت رامی خواهد

  که رویای مرا

 به مهمانی زیباترین تصویر از درختهای پشت یک پنجره چوبی ببرد

 

 

 من چقدر دلم خنکی چمن های نم خورده را می خواهد

 من دلم بوی خاک باران خورده می خواهد

 من دلم بارانی می خواهد

 تا با دستهایم برای تو چتری بسازم

 خود اما سرا پا خیس شوم

 

 من دلم خیابان  همیشه ی  شهری را می خواهد

  که  از هر عبور من

  حسرت مدام  " رد خاکی کفش های تو"

 بر دل سنگی  سنگ فرش هایش ترسیم شود

 

  من دلم خانه ای را می خواهد

  خانه ای دورتر از دور ترین اقیانوس

 خانه ای که هر غروب

  آمدنت را از پیچ کوچه هایش انتظار بکشم

 

  خانه ای که

  گلهای سر دیوار هایش

  عطر کمیاب نفس های زنی را دلتنگی کنند

  و آن زن من باشم

 

 

 تو  اما !

 دلت آیا

 هیچ زنی را می خواهد ...؟

 

 که هر لحظه با تو بودن را

 یا تک تک یاخته هایش

 زندگی می کند

 

 باز هم  اما

  بیشتر ...

  با تو بودن را

   دلش می خواهد.

 

 بعد نوشت: یه نفر به من بگه چه بلایی سر سرورهای پرشین بلاگ اومده؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 0:13  توسط شکلات  | 

  

    پایان:

آرین عزیزم، دلم برات تنگ شده مامانی. پسر قشنگم آخه تو کجا گذاشتی رفتی. تو که هیچوقت بدون مامان و بابات جایی نمی رفتی. پسر خوشگلم قربون اون دهنت که مثل گل می مونه، دلم دیگه طاقت نداره. آخه فکر نکردی مامان از غصه می میره.
َشاهزاده کوچولوم، آخه تو رو چه به فکر کردن.
آخه تو خیلی کوچولو بودی. قربون اون موهای خوشگلت. دارم از دوریت می میرم.دلم لک زده برای بغل کردنت. دلم یه ذره شده برای شیر دادنت، غذا دادنت. کپل مامان. چقدر تحمل خونه بدون تو سخته. به خدا دیگه طاقتم تموم شده. یعنی میشه یه شب که میخوابم و پا میشم ببینم همه چی خواب بوده.یعنی میشه دوباره بغلت کنم. دوباره صبح که از خواب پا میشی چونه کوچولوت رو ببوسم و دهنت رو با تموم وجود بو کنم.... ای خدای من . چرا اول زندگیمون بدبختی به این بزرگی رو نشونمون دادی. چرا جیگرمونو آتیش زدی. آخه مگه من چه گناهی کردم که باید از دست رفتن بچمو ببینم.....خدایا ، دلم برای بغل کردنش یه ذره شده....برای مامان گفتنش که هلاکم......آرینم، عزیز مامان، پسر قشنگم قربون صورت مثل ماهت. خدایا آخه چرا عقده حرف زدنش و شیطونیاشو به دلمون گذاشتی. وای که الان اگه پسرکم بود چه کارا که نمیکرد.....چقدر خونه بدون آرین سخته 
                                                                         

                                                 

.........................................................................................................................................

 آغاز:

 

      

 

وای که دیگه چقدر سخته روزای آخر بارداریم،حسابی اضافه وزن پیدا کردم و سنگین شدم و دست و پاهام ورم کرده،از اونجایی که میدونم بچه پسره و اسمش آرینه مدام باهاش حرف می زنم و دیگه این اواخر که حسابی تو شکمم تکون می خوره لذت می برم و اگه چند لحظه تکون نخوره نگرون میشم . با اینکه این اواخر خیلی سخته ولی لذت می برم که یک جا بشینم و به شکمم نگاه کنم تا آرینم تکون بخوره و همه رو خبر کنم که بیان ببینن.....28 دی شد و قرار بود فردا برم بیمارستان و زایمان کنم. همه چیز مرتب بود، خونمون مرتب مرتب ، همه چی خریده بودیم ، گل،شیرینی و هر چیزی که برای ورود یه مهمون کوچولو لازم بود.اتاق آرینم رو از دو ماه قبل با کمک باباش با بهترین سلیقه چیده بودیم.همه چیزش بهترین بود. توی این دو ماه آخر با باباش می رفتیم تو اتاقش و وسایلشو نگاه می کردیم، وای خدای من ، یعنی میشه پسرمون بشینه این وسط و با اسباب بازیهاش بازی کنه... یعنی این لباسا اندازشه...چه کیفی داشت اون روزا. صبح 29 دی شد،صبح زود رفتیمبیمارستان ساعت هفت صبح بودکه بعد از معاینات با قرار قبلی برای ساعت 9 آماده شدم.وای که این دو ساعت انتظار چقدر سخت بود، همه نگران بودن، توی گوشه کنار اشکی هم می ریختن. من و باباش هم که توی همه چیز کنار هم بودیم فقط درباره مهمان کوچولومون صحبت می کردیم و لحظه شماری می کردیم ، غافل از اینکه توی فکر و دل باباش چی میگذره. خلاصه قبل از اینکه برم اتاق عمل باباش ازم فیلم گرفت و گفت که فکر می کنی آرین چه شکلیه. منم گفتم یه بچه تپل و سفید با موهای بوره. رفتم اتاق عمل ، از هیچی نمی ترسیدم فقط می خواستم زودتر بیام بیرون و آرین رو که 9 ماه تو شکمم بود و 9 ماه صورتشو مجسم می کردم ببینم و همش از خدا می خواستم که سالم باشه. دیگه هیچی نفهمیدم تا اینکه به هوش اومدم،همه کنارم بودن ولی من چشمم فقط به دهن علی بود، راستش فقط به علی اطمینان داشتم که راستش رو بگه چون همه چیزو همیشه از علی میخواستم.قبل از اینکه من بپرسم خودش در گوشم گفت بچه سالمه،مشکلی نداره، دیگه خیالم راحت شد.همیشه بهترین خبر هارو از علی میشنیدم و دیگه همه چیز رو به علی شپردم.بچه رو آوردن که ببینم و بهش شیر بدم. وقتی دیدمش اول ترسیدم.خدایا این بچه من و علیه.خدایا شکرت یک پسر سفید ولی با موهای مشکی.همه تو بیمارستان بهش می گفتن تربچه نقلی چون سفید بود با لبهای قرمز قرمز.وای خدای من یعنی این مهمون کوچولو که مثل فرشته هاست بچه منه؟همه میرفتن و میومدن و نگاش میکردن میگفتن وای چقدر خوشگله، دختره یا پسره؟ اسمش چیه؟.... اصلا درد عمل رو احساس نمی کردم فقط می خواستم زودتر با آرین بریم خونه و همه چیز عادی بشه.خلاصه وقت مرخص شدن شد.ساک آرین رو که با وسواس چیده بودم دادیم به پرستار که لباساشو بپوشونن تا بریم به طرف یه زندگی سه نفره.ولی تا چند روز طول کشید تا خونه خلوت بشه و ما سه نفر زندگیمونو شروع کنیم ولی بالاخره شروع شد.تا سه ماه اول که علی نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. همه کارهای آرین رو هم خودش میکرد. توی هر کاری وارد بود.آنچنان کارهای آرین رو میکرد که من تعجب میکردم چون خودم میترسیدم بغلش کنم.فقط بهش شیر می دادمو نازش می کردم و باهاش حرف میزدم. وای چقدر دوسش داشتم. احساس غروری داشتم از اینکه غذای آرین رو من تامین میکنم .وای خدای من هر روز بیشتر از روز قبل دوسش داشتم. وقتی روز سوم فهمیدیم زردی داره با باباش بردیمش بیمارستان. 2،3 شب بیمارستان بودیم و آرین توی دستگاه بود تا زردیش برطرف بشه.شب که میشد باباش تو ماشین دم بیمارستان میخوابید و من هم تا صبح بالای سرش پلک نمیزدم.با اینکه سه روزش بیشتر نبود ولی اصلا آروم و قرار نداشت زیر دستکاه. بقیه بچه ها صاف می خوابیدن ولی آرین همش تکون می خورد و با دستش چشم بندش رو باز می کرد آرین تحمل بیمارستانو نداشت و تحمل این رو نداشت که همش بخوابه و چشماش بسته باشه.... خلاصه زندگیمون روال عادی گرفت واقعا به وجودش افتخار می کردیم و در اوج خوشبختی بودیم.همه چیزمون آرین بود،بهترین چیز ها برای آرین بود.همه برنامه ها گردش ها،همه چیز و همه جیز ،توی تمام این یک سال ، بر اساس برنامه آرین بود.هر جا می رفتیم با آرین می رفتیم هیچ جا نمیشد برای گردش بریم و آرین رو پیش کسی بذاریم. اگه نمیشد ببریمش ، نمی رفتیم. آرین روز به روز شیرین تر می شد،خوشگل تر می شد همه جا با افتخار می بردیمش، بهترین بچه ای بود که ..... از وقتی خیلی کوچیک بود همیشه با این جمله من میخندید: تو عزیز مامااااااانی تو عسل ماماااااانی تو عشق مامااااانی... این جمله رو کشیده براش میگفتم و در هر شرایطی بود می خندید.وای خدای من اولین باری که خندید، اولین باری که نشست،ایستا د، راه رفت. وای خدا مگه بچه از این شیرین تر میشه، مگه خوشبختی از این بیشتر میشه؟ هیچ اذیتی برامون نداشت.همش می خندید فقط شب که میشد نمی خواست بخوابه،پسرم خواب رو دوست نداشت.همیشه می خواست بازس کنه.شیرین زبونی کنه ولی شبا ما میخواستیم بخوابه ولی وقتی میخوابید هم دلمون براش تنگ می شد و میگفتیم کاش نمی خوابید.... مامان قربون اون تاتی کردنت وای خدای من چند قدم تاتی می کنه وخودشو میندازه بغل باباش. عل بذار بازم تاتی کنه ازش عکس بگیرم، فیلم بگیرم....

                                            

آی قربونت برم که دیگه بزرگ شدی.قربون قد و بالات خپل مامان صبح که باباش میرفت سر کار بیدار میشد میومد تو تخت من میخوابیدیم باهم تا ظهر می خوابیدیم.بیدار که میشد میومد بغلم و دوتایی میخندیدیم من خودمو به خواب می زدم صورتشو میذاشت رو صورتم و می خندید. بعد پا می شدیمبه باباش زنگ می زدیم و میگفتیم سلام بابای قشنگم...بابا...دد... بعد دست و صورتشو میشستم و میشست تو صندلی غذاش صبحونه می خورد بعد یه پرتقال درسته میدادم دستش همشو می خورد. قربونت بشم مامان چقدر تو پرتقال دوست داری شکموی من ....آرین بدو بابا اومد...تاتی تاتی میومد پشت در خونه ، در که باز میشد دیگه کسی جلودارش نبود.میرفت بغل باباش و دیگه تکون نمیخورد.باباش هی قربون صدقش می رفت و باهاش بازی می کرد و آرین میرفت تو اتاقش کتاب میاورد باباش بخونه و بعد با هم میرفتن پای کامپیوتر عکس نگاه می کردن.....

                             

 امروز 15 دی 85 میخوایم بریم مهمونی.آرین رو گذاشتم پیش مامان بزرگشکه درس بخونم ولی دلم طاقت نیاورد رفتم پایین پیشش گفتم امروز درس نمی خونم دلم برای آرین تنگ میشه. عصر شد حموم بودم مامانم پهلوی آرین بود صدای گریه آرین اومد نفسم بند اومد گفتم چی شد مامانم گفت هیچی...آرین یه ذره بالا آورد.چرا؟ حتما غذاش سنگینی کرده رو دلش.بغلش کردم، چسبیده بود بهم، ترسیده بود از استفراغ.اشکهاش هنوز رو لپش بود باباش از سر کار اومد. علی آرین حالش به هم خورد چیزی نیست. حتما غذا زیاد خورده خیالم راحت شد.هر چی علی بگه درسته. رفتیم مهمونی آرین بغل علی دوباره بالا آورد. ترسیدم.به خودم لرزیدم.رفتیم خونه. همش بالای سرش بودیم.علی نگرون نگاهش می کرد.نازش می کرد.قربون صدقش می رفت.آرین خواب بود.پسر قشنگم،پاشو قربونت برم بابا.پسر بابا.پسر بابا....صبح ساعت 6 رفتیم بیمارستان.تو بیمارستان ترسیده بود.سرم بهش وصل کردن.رگ از پاش گرفتن.وای که مردم از صدای گریه هاش.وای دارم دیوونه میشم.علی، آرین.علی چیکار کنیم؟ چیزی نیست نترس عزیزم. سرم همش می رفت ولی آرین طاقت نداشت.آرینم تحمل بیمارستان رو نداشت.بیقراری می کرد.گریه می کرد. میخواست تو بغل باشه.کلافه بود. تا عصر خیلی خوب شد.آب میخورد .آب میوه می خورد.رفتیم خونه.آرین و باباش خوابیدن.خیالم راحت بود . آرین خوب شده بود.همه خونه رو تمیز کردم.آرین و باباش کنار هم خوابیده بودن و من خوشحال خوشحال بودم. ....پسر قشنگم بیدار شدی؟قربونت برم.بریم لباس عوض کنیم موهای قشنگتو شونه کنیم.علی هم دید آرین بهتره خوابید. لرز کرده بود. من و آرین رفتیم پیش مامان میترا که باباش بخوابه.همیشه علی حواسش به من و آرین بودحالا من باید حواسم باشه. آرین خوب خوب بود آب سیب میخورد. بخور مامان قربونت بره.یه قاشق دیگه بخور. آخ جون همه رو خورد.لالا داری مامان؟ بخواب. رفتم بالا غذای باباش رو هم دادم. قاشق قاشق گذاشتم دهنش. شب ساعت 2،3 تب کرد باز.چی کار کنیم؟ خدایا آرینمو از خودت میخوام.زودتر خوب شه دیگه طاقت مریضیشو ندارم.علی رو می دیدم که چه زجری داره میکشه از اینکه آرین مریضه. پاشویه کردیم تبش اومد پایین... یک، دو،سه، ای قربون دهنت مامان.آفرین سوپتو بخور مامان.حسابی سوپ میخورد وشیر و او آر اس. آخه یه ذره اسهال میکرد ولی حسابی می خورد. بغلش کردم. وای چرا انقدر سبک شده؟ وای خدا . تنم لرزید. دیگه شروع کرد پشت سر هم اسهال شدید. تا بخوایم بپوشونیمش دیدم دستاش کبود شد. علی علی.رفتیم بیمارستان. تو بغلم بود.نگاه می کرد. علی زود باش.گریه می کردم.علی لباش داره کبود میشه.علی چیزی نمی گفت.به سرعت می رفت.دستاشو می بوسیدم.وای خدای من.آرینم.قربونت بشم.رسیدیم.نمیخوام آرینم رو تو بیمارستان ببینم.دکتر اومد بالای سرش.این بچه حالش بده.اکسیژن.پرستار.پرستار.....آرین ترسیده بود.باباش رفته بود دنبال کارهای پذیرش.رفتم نازش کردم.باهاش حرف زدم.موهاشو ناز کردم.باهاش دالی بازی میکردم تا بذاتره ماسک رو براش نگه دارم....علی چیکار باید بکنیم بردنش بخش.ازش رگ بگیرن.آرین گریه می کرد.نمیذاشتن من برم تو اتاق.علی،علی،..... نه دیگه کسی راستش رو بهم نمیگفت.خود علی باید از بقیه می پرسید. طول راهرو رو راه میرفتم میدویدم. گریه می کردم.ای خدا چیکار می کنن پس اینا. علی زنگ زد دوستاش بیان.وای خدای منعلی هیچوقت از کسی کمک نمیخواد.خ.دش از عهده هر کاری بر میاد. وا خدای من چی داره سر آرینم میاد.وای خدا علی چرا دیگه آرومم نمی کنه؟ علی چرا گریه می کنه؟ دیگه صدای گریه آرینم نمیومد. وای دارم دیوونه میشم. وای آرینم داره از دستم میره.وای خدای من... آرین آرین... فرهاد و باوند آرین رو بغل کردن آوردن بیرونکه ببرن یه اتاق دیگه فرهاد کجا می برینش؟ پی آی سی یو وای خدای من ، علی تو می گفتی پی آی سی یو برای بچه های خیلی بد حاله. علی تورو خدا. حالش خیلی بده؟ رفتم بالای سرش . فقط یه طرف رو نگاه میکرد.با اون چشمای خوشگلش دیگه چیزی رو دنبال نمی کرد.بیحال بود. باهاش حرف زدم.عکس العملی نشون نمیداد.به پرستار گفتم نمیشنوه.گفت سرتو ببر پایین زیر دستگاه.آرین .مامان.قربون صورتت.پسر قشنگم... نترسی مامان.شازده کوچولوی من.هیچی نیست. همون موقع گفت ما...با...این آخرین باری بود که صدای قشنگش رو شنیدیم.گریه میکردیم.علی هم. چشمای پسرم رو بستن که خشک نشه.آخه آرین من که عادت نداره چشماش بسته باشه.آخه عادت نداره ثابت رو تخت بخوابه... یهو دیدم نفسش چند ثانیه قطع شد.....علی........برو بیرون....بیرونم کردن. نذاشتن پیش آرینم بمونم.خیلی تو راهرو منتظر بودم.علی رو صدا می کردم.آخه علی همیشه بهترین خبر ها رو میداد.بیا دیگه.بیا بگو کاملیا،آرین خوب شد.همه چی رفع شد.منتظر شدم.راه رفتم.گریه کردم.بیمارستان پیج کرد کد 99 .نشستم.دیگه نتونستم پاشم زدم تو سرم.آرین حالش خراب خرابه علی تورو خدا بیا بیرون. علی اومد بیرون .نگاهش کردم.رنگش پریده بود.وای آرینم.... علی ، علی راستشو بگو.تو همیشه خبر خوب میدی.علی از حال رفت.علی از پا افتاد. پس من چیکار کنم.توروخدا حواستون به علی باشه.خانم دکتر آرین زنده میمونه؟ چی بگم چی بگم؟ دعا کنین. همه چیز روی سرم خراب شد.آرین کوچولوی من مثل فرشته ها روی تخت دراز کشیده بود. با دستگاه نفس می کشید.آرین خوشگلم.آرین تپلم.شازده کوچولومون روی تخت دراز کشیده بود.موهای خوشگلش رو ناز می کردم.اتل متل می خوندم براش ولی آرینم نمی خندید.آرین نمی گفت اباب.نمی گفت مامان. نمی گفت دد....باهاش حرف می زدم.آرین مامان . تو که عادت نداشتی اینقدر بخوابی.جون مامان چشماتو باز کن. قربون دهن گلت پیشی چی میگه؟ میو میو مرغه چی میگه؟ غد غد غدا نری خونتون تورو به خدا. ببین مامان داره گریه میکنه. تو که تحملش رو نداشتی... ولی دیگه آرینم نبود. فردا و پس فردا همش منتظر بودیم قلب کوچولوی آرین وایسته. چون دیگه پسرم نه مغز داشت نه هیچی... فقط قلب کوچولوش چهار روز مثل ساعت میزد. تاپ تاپ...میشستم بالای سرش باهاش حرف می زدم تا قلب کوچولوش وایسته تموم بدن آرینم باد کرده بود. دستاشو پاهاشو می بوسیدم چون می دونستم دیگه نمی تونم صداشو تو خونه بشنوم.دیگه نمی تونم بغلش کنم. . . . . . الان آرین تو سردخونه بیمارستانه. وای خدای من دارم میرم آرین رو شناسایی کنم و تحویل بگیرم.چقدر این پارچه سفید بهش میاد.مثل همیشه.صورتش رو باز کردن. مثل گل خوابیده بود. سرش رو ناز کردم.باهاش خداحافظی کردم. دست علی رو فشار دادم.....وای میخوان بذارنش زیر خاک.آرین عادت داره تو تختش بخوابه فقط. اصلا عادت نداره زیاد بخوابه.فقط با من و باباش میخوابه... طاق باز نمی خوابه هیچوقت. وای وای . آرین. مامان یرگرد/ دیگه بسمونه. دیگه طاقت ندارم. جون مامان.جون بابا برگرد آرین. خاک نریزین رو بچم. علی آرین بدون من نمیتونه. علی من نمیتونم. . . . الان یک ماهه آرین رو ندیدم.الان یک ماهه آرینم رو بغل نکردم.چیکار کنم ؟ بدون آرینم خیلی سخته.همش منتظرشم که بیاد بگه مامان. ولی دیگه نیست.همه جا عکس هاشه فکر اینکه الان آرین تو یک جای تاریک دربسته پر از جونوره دیوونم میکنه. ای خدا مگه ما چیکار کردیم که این بلا رو سرمون آوردی. چرا باید مرگ پسرکمونو ببینیم ای خدای من خیلی سخته این همه راه باید بریم تا فقط خاکشو ببینیم.صدای مردم همش تو سرم میپیچه چقدر خوشگله.چه موهای بلندی داره. دختره؟ خدا شفاش بده. براش دعا میکنم. درست مثل روز اول. بعد از اینکه قلب کوچولوی آرینم ایستاد دوتایی برگشتیم خونه.ساک لباسهاش دستم بود.هنوز آخرین لباسهاش تو ساکشه.هنوز درش رو باز نکردم که بوش نره.هر لحظه منتظرم صدا کنه مامان. یا به به بخواد.وقتتی میام تو اتاقم همش منتظرم بیاد پشت در در بزنه. ولی دیگه آرینم نیست. آرینم یک فرشته بود که لیاقتشو نداشتیم.همیشه با لباس سفید و دوتا بال کوچیک تصورش می کنم که تو آسمونه. با اون موهای خوشگلش که ریخته رو پیشونیش ای خدای من خودت مراقب شازده کوچولومون باش

                            

 

پی نوشت: متن بالا برگرفته از  http://golestan31.blogspot.com  (معرفی فرشته های کوچولوی خفته در قطعه ۳۱ بهشت زهرا)

و http://aryanrahbari.blogspot.com/  (وبلاگ پدر و مادر آرین کوچولو)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 17:17  توسط شکلات  | 

 

نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم
من : نازی بیا
نازی :‌ می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟

من: نه می خوام برات قسم بخورم که اون پرندگان سفید سروده ی یه آدمن
نگاه کن
نازی : یه سایه نشسته تو ساحل 
 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دستجمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن
نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا 

 راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟

من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟
 باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟
نازی : دیوونه ست؟.
من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده
نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم 

 من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
 من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند

نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی 
 که عاشقه؟

من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه
نازی : واه
من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟

من : نه
یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه

نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خوردو خورک چیکار می کنن 
 من : سرما می خورن 
 مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه 
 نازی : مادرش سایه یه درخته ؟
 من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنیدی ؟
 نازی : آره صدای باده !‌داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند 
 و از سگ هایی برام بگو که سیاهند

 و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند

من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است

آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم ...


و این چنین شد که
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم


 و باد حتی آه نرگس طلایی ما را 
 با خود به هیچ کجا نبرد
 

                                           ((حسین پناهی))

 

پی نوشت:همه چیز مرتبه عزیزم ، نگران هیچی نباش!

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 19:8  توسط شکلات  | 

 

مرا یافت می نشود آشنایی

که چونان پیامبری

از میان پاییز های پی در پی یک رابطه

به رویشگاه گلی

عاشقانه نگاهی

گرمای دستی

و شانه های حمایتگر تو

راه بنمایدم

....

نگاه می کنی که چگونه مدت هاست

میان نادیدنی های تو

این منم که تکرار میشوم؟؟؟

....

باور کن

بی برگی شاخه هایم را

که دیگر رنگ و بویی نیست

و در میان سر انگشتانم

قلبی نمی تپد

به نام تو.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 18:11  توسط شکلات  | 

 

ببخشید، شما کسی رو نمیشناسین که از سرماخورده گی مرده باشه ،لطفا؟

نه؟

ا ... خدا رو شکر!  پس من اولیشم.

 

باور نمیکنی ؟؟؟؟؟؟؟ بیا ببین منو(دلم هم تنگی شده خب)

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 20:23  توسط شکلات  | 

 

ببین یه نکته مهمی این وسط هست که تو اصلا نمیبینی

من همین الان دارم زندگی میکنم

و اینقدر سرم به زندگی گرمه که وقت ندارم به فردا فکر کنم و منتظرش باشم

تنها یک جمله رو میشه با اطمینان گفت : من امشب زنده ام و گذشته دیگه نیست و آینده هم ...

این لیوان آبی که الان دارم مینوشم شاید آخرین اتفاق آنچنانی زندگیم باشه

پس بگذار با تمام وجود لذت سر کشیدنش رو  درک کنم.

 

 

راستی عزیزم

به افتخار این شب استثنایی ...یه شکلات با من می خوری؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 21:13  توسط شکلات  | 

 

                                                     TinyPic image

 

حتما خیلی گذشته از آخرین باری که اینجا اومدم چون امروز چند ثانیه وقت برد تا رمز عبور رو یادم بیاد

بعد فکر کردم به تو و با اولین جمله ای که به ذهنم رسید پیداش کردم رمز رو...

۸ ، ۹ ماه پیش هم با همین روش انتخابش کرده بودم

بعضی چیز ها با زمان فراموش نمیشه بعضی چیزها هرگز تغییر نمیکنه

بهتر بگم

می دونی

خیلی چیزها ممکنه فراموش بشه ... تغییر کنه 

 ممکنه تو نباشی تاثیرش کم بشه

یا من دیگه وقتی برای فکر کردن بهش نداشته باشم

اما هست و خواهد بود

رابطه ما در آینده ممکنه تغییر کنه، اما نظر من در باره تو هرگز عوض نمیشه.

و این رمز عبور

اینم هرگز جای خودشو به هیچ جمله دیگه ای نمیده  .

مخاطب نامه های منم هرگز جز تو هیچ کس دیگه ای نخواهد بود.

 

چند روز دیگه ...

میدونم میدونی

بهم کی پس تبریک میگی؟

 

 

  پی نوشت1: اگه خواستی روی اقیانوس یخی رویاهات قدم بزنی و از درخشش قدمگاه بلوریت لذت ببری لطفا کفشهای سیندرلا رو از پات در بیار، مبادا  رویا رو باور کنی، سنگین قدم برداری واقعیت تیز پاشنه ها عرش شیشه ای تو رو ترک بندازه ... بشکنه  . اونوقت یا توی سرمای آب غرق میشی یا روی یه تیکه یخ برای ابد سرگردان شناور میشی.

پی نوشت ۲: چقدر دلم می خواست اینجا دو نفری می نوشتیم.

 پی نوشت ۳: سلام  من نیستم .اگر برام پیغام بگذاری ، حتما جواب خواهم داد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 21:59  توسط شکلات  | 

 

 

        

 

  

روزهای زیادی است چیزی شبیه مرگ مرا از درد میمیراند

و من هنوز سرد سرد نفس میکشم ...سخت سخت...

نشانه زندگیست آیا؟!!!

 

پی نوشت :. I TRY MY BEST ,TO KEEP ALL OF YOU  SMILING

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 10:52  توسط شکلات  | 

 

 

     http://www.backup-pms.com/g.htm?id=17208

 

                                              تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

                                              تو که خاموشی بی تو به شام و سحر

                                                               چه  کنم

                                                                            با غم تو....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 22:42  توسط شکلات  | 

 

قشنگترین حس دنیا مال منه وقتی فکر می کنم در رستوران می تونم به پیشخدمت بگم برای من فقط یک چنگال بیار چونکه من از غذای ایشون خواهم خورد.

پی نوشت۱:تو هم کنار من همیقدر آرامش داری؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 16:31  توسط شکلات  | 

 

 

هست آن نیست که همواره کنارت باشد

                                                       هست آن است که همواره به یادت باشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 13:10  توسط شکلات  | 

 

 

در زندگی یک انسان سه چیز بسیار مهم است.

اول:مهربان بودن.

دوم:مهربان بودن.

سوم:مهربان بودن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 17:39  توسط شکلات  | 

 

 

 

چشمان کوچولویی است که شب و روز
خیره و مجذوب تو را می نگرند.

گوش های کوچولویی است که تیز و تند
هر واژه ای ازکلام تو را به گوش می سپارند.

دست های کوچولویی هست که مشتاقانه
همان می کنند که دست های تو می کنند.

و دخترک کوچولویی است که در رویای خود
روزی را می بیند که چونان تو شده است.

تو معبود دخترک کوچولویی
تو عاقل ترین عاقلانی.

در ذهن کوچولوی او
تو برای همیشه خدشه ناپذیری.
 
ایمان او از جان و دل به توست
و به هر آنچه که می کنی و می گویی.

بزرگ هم که شد
چونان تو خواهد گفت و چونان تو خواهد کرد.

دخترک کوچولوی تیز بینی هست
که به حقانیت همیشگی تو ایمان دارد.

و چشمانش همیشه بازند
و شب و روز تو را می نگرد.

هر روز  با هر کاری که می کنی
الگویی برایش می گذاری.

چون دخترک کوچولو در انتظاراست
تا بزرگ شود و چونان تو شود.

                            رونالد دالستن

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 23:35  توسط شکلات  | 

 

 

وقتی که دیگر نبود،من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت ،من به انتظار او نشستم

وقتی که دیگر نتوانست مرا دوست بدارد ،من دوستش داشتم

وقتی که او تمام کرد ،من شروع شدم

 و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن ...   

                                                  دکتر علی شریعتی

نمی دونم خط اول چیزی که می خوام بنویسم چیه. اصلا نمی دونم اسم تو امروز بعد از این همه مدت خاک خوردن تو بخش هرگز بازدید نشده خاطراتم  از کجا راه گم کرد به ذهن من .

نمی دونم چرا از اون دفترمنظم و مرتب (حالا ورق ورق شده و بی سر و ته) یادداشت روزانه های ۵ سال پیش  فقط همین یه صفحش چند روز هی اینجا اونجا جلوی چشم من میفته.

همون صفحه که تو با خودکار قرمز رنگ پس داده  این چندخط رو از دکتر شریعتی و چند بیت شعر از خودت یادگاری نوشتی.

 

ترسم که زنی پرپر

در این دل غم پرور

ای ماهی زیبا حیف

زندانی مردابی

چقدر همیشه به طبع شعر جوشانت حسودی می کردم .به قدرت بیانت ،به اون طرز قشنگ حرف زدنت .

به روزای پر هیجان و رنگ و وارنگ زندگیت که هر روز توی حرفا و تعریف هات ، زندگی بی حادثه و هیجان خودمو از چشمم می انداخت.

هیچ وقت یادم نمیره برق چشماتو وقتی از لحظه های خوبی که با پدر و مادرت می گذروندی می گفتی.

یادم نمیره چطور با جادوی کلماتت منو به تحسین وا می داشتی ، دلم می خواست فقط یه روز به جای تو باشم اونطوری متفاوت زندگی کنم.

نصف شب با پدرم برم دوچرخه سواری تو سربالایی های خلوت محلمون و بلند بلند دو تایی آواز بخونیم .

دلم می خواست مثل تو مادرم هرروز برام نامه بنویسه و بگه خیلی دوستم داره.

که مادرم دونه دونه عکسامو از نوزادی تا ۱۵ سالگی بالای تختش بچسبونه.

دلم می خواست راز نگاه ها و ابراز علاقه های یواشکیمونو به اون پسر ۱۵ ۱۶ ساله که موتور سبز فسفری داشت و هر روز سر ساعت ۱ به افتخار عبور ما سر تا ته خیابون برامون تک چرخ میزد رو، مثل تو  بی ترس و نگرانی برای مامانم تعریف کنم و اون فقط راحت قاه قاه بخنده.

دلم می خواست مثل تو اونهمه مسافرت برم.

اون همه عمه و خاله و فامیل پخش و پلا تو همه دنیا داشته باشم که به هر مناسبتی برام کارت تبریک و هدیه بفرستن.

و این بود عادت هرروز من که تا وقت پیدا می شد سوار تراموای داستان های مندر اوردی تو بشم و از شیشه رنگی کلماتت به دنیای خواستنی تو نگاه کنم.

هیچ وقت هیچ دلیلی ندیدم که یک در صد به صداقتت شک کنم.

هر چند وقتیم که بلاخره راستشو گفتی هیچ تقصیری رو متوجه تو ندیدم.

 تو گناهی نداشتی که بی رحمانه از تراموای خیالی که میتونست حقیقت داشته باشه پیادت کرده بودند

این تو نبودی که خواستی مادرت از پدر موجی غیر قابل کنترلت جدا بشه ، با عموی زن و بچه دارت ازدواج موقت کنه، اینقدر کینه و نفرت تو دلت بکاره که از اسم و رسم و نشانه های حضورش تو این دنیا نفرت پیدا کنی.

تو نبودی که تصمیم گرفتی بمونی  با سه تا برادر عصبی روانپریش بدتر از پدرت  که جای آواز صدای نعره هاشون ریتم ثابت زندگیت بشه.

با همه اینا عجب قدرت تخیلی داشتی برای بازگویی لحظه هایی که هیچ وقت واقعا اتفاق نیفتاده بودند.

نمی دونم الان کجایی

نمی دونم روزای زندگیت بلاخره اون رنگی شده که دلت می خواست یا هنوزم   "ای ماهی زیبا حیف زندانی مردابی "

دلم برات تنگ شده

برای دقیقه های آخر زنگ که اگه بیکار بودیم سرت رو میگذاشتی روی شونه من زمزمه می کردی

دو سه پنج روزه بوی گل نیومد یار..... صدای چه چه بلبل نیومد.....برید از باغبون گل بپرسید یار

چرا بلبل به سیر گل نیومد یار....

 

پی نوشت ۱:اینهمه مدت هیچی ننوشتم بلکه تو وسوسه بشی فقط چند کلمه جای من اینجا بنویسی...می دونی که میمیرم برای نوشته هات.

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 23:5  توسط شکلات  | 

 

بازی با حباب ها چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد

تو با ذوق می آفرینی

حجم نفسهای پر اشتیاقت به رنگ زیبای احساس معصومانه من

تلالوی هزاران رنگ در دایره های شفاف

حباب های صورتی آبی  سپید و اگر تو بخواهی سبز

و نه هرگز سیاه

و نه هرگز سیاه

عبور خیال انگیز  حبابهای وجود من  از میان واقعیت سیاه و سفید

همه آنچه دارم

رقص موزون اندیشه هایم آرزوهایم رازهایم دردهایم

 

تو در من نفس کشیدی

و از من جز حباب نساختی

 

بازی با حباب ها چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد

 

دیگر شوقی در نفس هایت نیست

حباب ها می ترکند

میمیرند

بازی تمام شد

و

حباب قشنگ تو دیگر نامه نمینویسد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 10:34  توسط شکلات  |