در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است
دل من
که به اندازه یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
بچه که بودم دفتر نقاشیم پر بود از تصویر عروس و داماد
نه فقط روی کاغذ که هرجا هوس نقاشی به سرم میزد مدل ثابتم همین بود
عروس با موهای بلند طلایی (شاید چون موهای خودم بور بود)
عروس با کمر باریک با یه لباس سفید بلند که یه عالمه چین و پف داشت با یه دست گل رنگی که روبان هاش داشت توی هوا تکون می خورد.
صورتش هم همیشه خندون بود. انگار که همه عروس ها باید خوشحال باشند!
احتمالا اغلب اوقات یادم می رفت که کنارش داماد هم بکشم شایدم از بس عروس نقاشیم پر نقش و نگار می شد دیگه تو صفحه کاغذ جایی برای داماد نمی موند
عاشق عروسی رفتن بودم و هستم
نمی دونم به خاطر فضای شادش هست یا فرصتی که برای شاد بودن بهم میده
شایدم چون دیوونه رقصیدنم (مگه جای دیگه نمی شه رقصید؟)
حتی اگه عروس نزدیک ترین دوستم هم باشه که هر روز می دیدمش اون شب به نظرم یه شکل دیگه میشه
یه موجود دیگه
همون موجود قشنگ خوشبختی که تصویرش از نقاشی های بچگی یادگار مونده
میشه نقش اول یه فیلم ۴ ساعته
نمی دونم خودشم این احساس با شکوه رو پیدا می کنه یا نه
اما به من که خیلی حس نازی میده
وقتی فکر می کنم چند وقت دیگه الهام میشه اون تصویر قشنگ دلم ضعف میره
حداقل می دونم در مورد اون ، اون صورت خندون واقعیه
چی شد که اینا اومد توی فکرم
یک ساعت پیش توی تاکسی اینو شنیدم
یه حلقه طلایی ...
می دونم سمیرا بخونه این بار با جدیت بیشتری اشاره می کنه که هنوز دختر بچه ام
می دونم
خودمم بعضی وقتها فکر می کنم هنوز همونقدر خیالاتی و احساساتیم که تو 6 سالگی بودم
یاد یه نفر بخیر که بهم می گفت آنی شرلی
نمی دونم اینها رو می خونه یا نه
اما یادش به خیر
اگه بدونی الان چه حس نازو خوبی دارم
اگه طناز الان زنگ بزنه مثل همیشه بپرسه خوبی ؟ خوشحالی؟
می گم ، خوب آره
آخه تو دلم عروسیه.
منو ببخش که تنهات گذاشتم
آخه ترسیدم
فکر کردم برات هیچ اهمیتی نداشتم
فکر کردم تو فکر نکردی که من چقدر به مهربونی تو امیدوار بودم
فکر کردم منو یادت رفته
فکر کردم صدامو نشنیدی
فکر کردم اصلا دوستم نداری
وحشتناک بود
درست مثل تاریکی شب
که منو می ترسونه
فکر کردم تو راست نگفته بودی
بدقولی کردی
ما با هم دست داده بودیم
هرچند
انگار این من بودم که زودتر دستمو پس کشیده بودم
فکر کردم یعنی خوشحال کردنم برات هیچ ارزشی نداشت؟
من که از ساده ترین ساده ترین هاش هم گذشتم که تو فکر نکنی زیاد میخوام
فکر کردم مگه من ازت چی خواستم؟؟؟
مگه تو نگفتی برات هر کاری آسونه؟
مگه نگفتی رابطمون یه جاده دو طرفست
که اگه من فقط یه قدم به طرف تو بیام، تو چندین قدم به طرف من میای
من که اومدم ... تو چرا نیومدی؟
تو که یه عالمه دوست برام پیدا کردی
گفتی وقتی همه چیز سخت بشه اونا میان کمکم
گفتی اگه دوستشون داشته باشم تو ام با من دوست تر می شی
پس چرا نیومدن؟
چرا بهم پشت کردن؟
یعنی اون ها هم مثل تو برای من وقت ندارن؟
برات مهم نیست که گریه می کنم؟؟؟
برات مهم نیست که چقدر غمگین شدم؟؟؟
فکر کردم حتی مامان از تو با من مهربون تره
حداقل هیچ وقت تنهام نمیگذاره
اما تو منو تنها گذاشتی
فکر کردم که...
فکر کردم که...
فکر کردم که...
به خیلی چیزا فکر کردم
اما خوب هیچ کدومش درست نبود
حرفهام که تموم شد دیدم تو تمام این مدت کنارم نشسته بودی
تا دیدمت
تا لبخند زدی
تا دستمو توی دستات گرفتی
فهمیدم اشتباه کردم
تو هنوز خیلی دوستم داری
تو منو تنها نگذاشتی
این من بودم که تو رو تنها گذاشتم
درک کردم که محبتت رو یه طور دیگه نشون میدی
فهمیدم
برات مهم نیست من به چی میرسم به چی نمی رسم
برات مهمه که بفهمم
که اینقدر عجله نکنم
که عشق و علاقم به تو رو به هیچ قیمتی از دست ندم
فهمیدم وقتی برام دوست پیدا کردی منظورت این نبود که که اونا به من چیزی بدن
که بهم سرویس رفاهی بدن
نه
اگه اون ها رو نشونم دادی
منظورت این بود که یه روزی مثل امروز یاد بگیرم اگه تو کسی رو دوست داشته باشی خیلی چیزها رو ازش می گیری
تا دیگه دور خودش نچرخه
تا تو رو، تو شلوغی خواسته ها و هوس ها و لذت ها و غم ها و درد ها و حسرت نداشته هاش گم نکنه
اول تو یی
فقط تویی که هستی
می خواستی اینو بفهمم نه؟؟؟
اگه حالا فراموشت می کردم ممکن بود دیگه هیچ وقت به زندگیم بر نگردی
دوباره امتحان می کنم
دوباره سعی می کنم
اما ازش آرزو نمی سازم
می خوام دلمو خونه تکونی بدم
همه علاقه ها و آرزوهای اضافی رو بریزم دور
تا بزرگ و سفید و خوشگل بشه
تا تو بیای
جا بگیری توش
همه عنوان ها و خواهش هامو از دیوار دلم پاک کنم
فقط یه جمله برای تو بنویسم :
لطفا دوستم داشته باش.
خوب
حالا بیا دوباره دست بدیم
یه چیزی رو می دونی؟
...
می دونم که می دونی
حالا که می دونی
میشه 500 میلیون تا بوست می کنم؟؟؟

صدام نکن
چشمامو باز نمی کنم
انگار کن که خوابم
خوابم؟
نه
دارم تو بیداری خواب می بینم
کاش اینقدر بی موقع سر نمی کشیدی تو رویاهای من
صدام نکننننن
شاید فقط چند دقیقه باشه
نمی خوام این فرصت رو از دست بدم
بی رحم نشو
فقط چند دقیقه
الان نمی خوام ببینمت
تنهام بگذار
بگذارو برو
دور شو
تو جزیی از رویای من نیستی
رفتی؟
...
به به!
چه تنهایی دل انگیزی
چه خالی خوشایندی
اما نه
اینا رو گفتم که اون بره
تو که هستی
با منی
تو و بوی عطرت
تو صدای نفس هات
تو سایه آبی رنگت
که تو این تاریک و روشن صبح اتاق منو پر کرده
تو از کی با منی؟
همیشه انگار بودی
با من به دنیا اومدی
زمزمه می کنی
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
برای با هم بودنمون فصل اول و آخری نوشته نشده
زمزمه می کنی
به تماشا گه زلفش دل حافظ روزی
شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند
پس برای تو از یه جایی شروع شد
من که گرفتار به دنیا اومدم
دم صبح، اتاق من،نسیم سحری،نور آبی، تو ...
کاش این لحظه ها هیچ وقت تمام نمیشد
کاش این ثانیه ها کش پیدا میکرد قدر یک قرن
بخون!
بخون...
من از صدای گرم تو
به پرواز در میام
در ابتدای جهانم ، نگو خداحافظ
به انتها برسانم ، نگو خدا حافظ
ز راه آمده ام ،تشنه سلام توام
سلام کن بمانم ، نگو خداحافظ
سکوت می کنی اما دلت پر از حرف است
نگو گرفته زبانم ، نگو خداحافظ
پناه اول من
ای امید آخر من
بیا
ز خویش نرانم، نگو خداحافظ
همیشه چشمه تو هستی ، رود منم
من از تو در جریانم نگو، خداحافظ
نگو خداحافظ
خداحافظ...
چشمامو باز می کنم
سردم شد
اتاق تاریک تاریکه
تو کجایی؟
رفتی
دور شدی
گم شدی
مرز واقعیت با رویا کجاست؟
گیج شدم
بین خواب و بیداری
بین بودن یا نبودن تو
کتاب شعر هنوز روی تخت بازه
بوی دستای تو رو داره
پس بودی
نمی دونم
اما نه
تو فقط یه خیال نیستی
تو واقعیتی
یه واقعیت خیال انگیز
اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست
اي دلتنگ من و اين بار نور ؟
هايهوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سرنهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش ‚ نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ‚ من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم
آه مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهواره كودكان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من
اي مرا با شعور شعر آميخته
اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لا جرم شعرم به آتش سوختي
چه دلم شعر می خواد امشب
همیشه وقتی تو میری
وقتی همه جا از تو خالی میشه
من می مونمو این کلمات آهنگین
اینقدر شعر می خونم تا این جنون نا شناخته که تو با خودت میاری و به جان من میریزی
بیرون بره
تا این تب سرد بشه
چیزی به صبح نمونده
می دونم فردا که بیاد
به محض اینکه چشمامو باز کنم
دوباره من میشم من
هیچ رد پایی از خیال تو باقی نمی مونه
و من ناخود آگاه
جزیی از واقعیت می شم
اگه ازم بپرسن دیشب؟
میگم
خوب...
بعضی وقتها،بعضی فکرها،یواشکی ... عاشقانه.