تبليغاتX
نامه هایی به فرشته
 

بازی با حباب ها چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد

تو با ذوق می آفرینی

حجم نفسهای پر اشتیاقت به رنگ زیبای احساس معصومانه من

تلالوی هزاران رنگ در دایره های شفاف

حباب های صورتی آبی  سپید و اگر تو بخواهی سبز

و نه هرگز سیاه

و نه هرگز سیاه

عبور خیال انگیز  حبابهای وجود من  از میان واقعیت سیاه و سفید

همه آنچه دارم

رقص موزون اندیشه هایم آرزوهایم رازهایم دردهایم

 

تو در من نفس کشیدی

و از من جز حباب نساختی

 

بازی با حباب ها چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد

 

دیگر شوقی در نفس هایت نیست

حباب ها می ترکند

میمیرند

بازی تمام شد

و

حباب قشنگ تو دیگر نامه نمینویسد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 10:34  توسط شکلات  | 

 

تو خیلی بدبختی
بد بخت به معنی واقعی
چرا باورت نمی شه؟
چرا بیخودی سعی می کنی همه چیزو عوض کنی؟
دیگه گریه کردنم آرومت نمی کنه
هیچ کس نیست شونه هاشو برای همدردی بهت قرض بده
معنی همه چیز چقدر عوض شده
 مجبوری عاشقانه هات رو با نفرت نگاه کنی
کاش میشد سر تا پای این واقعیت دردآورو آتش بزنی
بعدشم خودتو
کاش می شد پاک کن برداری اسم تک تکشونو از زندگیت پاک کنی
کاش تو هیچ وقت آفریده نشده بودی یا اینکه اونا هیچ وقت نبودن
دیگه حالت از نقش بازی کردن به هم می خوره
دیگه فکرنمی کنی دلیلی برای موندنت باشه
می خوای بری
شب شد
حتی با آرام بخشم خوابت نمی بره
به ساعت خیره میشی
می خوای بری
اینقدر به حرکت عقربه ها نگاه می کنی که خوابت می بره
خواب می بینی
همون روزه
همون لحظه های پر تنش
تو عصبی
راه میری حرف می زنی
همون مکالمه که تو رو تا مرز مرگ آزار می ده
این بار یه نفر دیگم هست
یه موجود دیگه
یه دختر کوچولوی تقریبا یک ساله
خودشو همه جا دنبال تو چهار دست و پا می کشه
چشماش نگران تو رو دنبال می کنه
بغلش می کنی
میای جلوی اینه
به تصویرتون توی اینه نگاه می کنی
صورتشو چسبونده به صورت تو
می خنده
یه چیزی
یه چیزیش انگار آشناست
آهان!
چال گونه هاش وقتی می خنده
شبیه...
شبیه تو
بهش میگی
اسم تو چیه؟
میگه

باران!

میگی:
اسم من چیه؟
می خنده
میگه
مامان !
داری بیدار میشی
لحظه اخر یه چیزی تو نگاهش میبینی
انگار میگه
به خاطر من مامان!
بیدار شدی
چشماتو باز می کنی
...
به خاطر تو باران!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 12:15  توسط شکلات  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 12:3  توسط شکلات  |