وقتی که دیگر نبود،من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت ،من به انتظار او نشستم
وقتی که دیگر نتوانست مرا دوست بدارد ،من دوستش داشتم
وقتی که او تمام کرد ،من شروع شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن ...
دکتر علی شریعتی
نمی دونم خط اول چیزی که می خوام بنویسم چیه. اصلا نمی دونم اسم تو امروز بعد از این همه مدت خاک خوردن تو بخش هرگز بازدید نشده خاطراتم از کجا راه گم کرد به ذهن من .
نمی دونم چرا از اون دفترمنظم و مرتب (حالا ورق ورق شده و بی سر و ته) یادداشت روزانه های ۵ سال پیش فقط همین یه صفحش چند روز هی اینجا اونجا جلوی چشم من میفته.
همون صفحه که تو با خودکار قرمز رنگ پس داده این چندخط رو از دکتر شریعتی و چند بیت شعر از خودت یادگاری نوشتی.
ترسم که زنی پرپر
در این دل غم پرور
ای ماهی زیبا حیف
زندانی مردابی
چقدر همیشه به طبع شعر جوشانت حسودی می کردم .به قدرت بیانت ،به اون طرز قشنگ حرف زدنت .
به روزای پر هیجان و رنگ و وارنگ زندگیت که هر روز توی حرفا و تعریف هات ، زندگی بی حادثه و هیجان خودمو از چشمم می انداخت.
هیچ وقت یادم نمیره برق چشماتو وقتی از لحظه های خوبی که با پدر و مادرت می گذروندی می گفتی.
یادم نمیره چطور با جادوی کلماتت منو به تحسین وا می داشتی ، دلم می خواست فقط یه روز به جای تو باشم اونطوری متفاوت زندگی کنم.
نصف شب با پدرم برم دوچرخه سواری تو سربالایی های خلوت محلمون و بلند بلند دو تایی آواز بخونیم .
دلم می خواست مثل تو مادرم هرروز برام نامه بنویسه و بگه خیلی دوستم داره.
که مادرم دونه دونه عکسامو از نوزادی تا ۱۵ سالگی بالای تختش بچسبونه.
دلم می خواست راز نگاه ها و ابراز علاقه های یواشکیمونو به اون پسر ۱۵ ۱۶ ساله که موتور سبز فسفری داشت و هر روز سر ساعت ۱ به افتخار عبور ما سر تا ته خیابون برامون تک چرخ میزد رو، مثل تو بی ترس و نگرانی برای مامانم تعریف کنم و اون فقط راحت قاه قاه بخنده.
دلم می خواست مثل تو اونهمه مسافرت برم.
اون همه عمه و خاله و فامیل پخش و پلا تو همه دنیا داشته باشم که به هر مناسبتی برام کارت تبریک و هدیه بفرستن.
و این بود عادت هرروز من که تا وقت پیدا می شد سوار تراموای داستان های مندر اوردی تو بشم و از شیشه رنگی کلماتت به دنیای خواستنی تو نگاه کنم.
هیچ وقت هیچ دلیلی ندیدم که یک در صد به صداقتت شک کنم.
هر چند وقتیم که بلاخره راستشو گفتی هیچ تقصیری رو متوجه تو ندیدم.
تو گناهی نداشتی که بی رحمانه از تراموای خیالی که میتونست حقیقت داشته باشه پیادت کرده بودند
این تو نبودی که خواستی مادرت از پدر موجی غیر قابل کنترلت جدا بشه ، با عموی زن و بچه دارت ازدواج موقت کنه، اینقدر کینه و نفرت تو دلت بکاره که از اسم و رسم و نشانه های حضورش تو این دنیا نفرت پیدا کنی.
تو نبودی که تصمیم گرفتی بمونی با سه تا برادر عصبی روانپریش بدتر از پدرت که جای آواز صدای نعره هاشون ریتم ثابت زندگیت بشه.
با همه اینا عجب قدرت تخیلی داشتی برای بازگویی لحظه هایی که هیچ وقت واقعا اتفاق نیفتاده بودند.
نمی دونم الان کجایی
نمی دونم روزای زندگیت بلاخره اون رنگی شده که دلت می خواست یا هنوزم "ای ماهی زیبا حیف زندانی مردابی "
دلم برات تنگ شده
برای دقیقه های آخر زنگ که اگه بیکار بودیم سرت رو میگذاشتی روی شونه من زمزمه می کردی
دو سه پنج روزه بوی گل نیومد یار..... صدای چه چه بلبل نیومد.....برید از باغبون گل بپرسید یار
چرا بلبل به سیر گل نیومد یار....
پی نوشت ۱:اینهمه مدت هیچی ننوشتم بلکه تو وسوسه بشی فقط چند کلمه جای من اینجا بنویسی...می دونی که میمیرم برای نوشته هات.